خرید بک لینک
بهمون توصیه کرده بود که حتما برای زالو و حشرات دیگه ای که توی این فصل در حیاط ویلا زیاد شدن سم تهیه کنیم. برای تشکر از زحمات گلی خانم که در نبود ما از باغچه ویلا نگهداری می کنه علاوه بر حقوق ماهیانه ای که به کارتش واریز کرده بودیم یه جعبه شیرینی هم تهیه کردیم و سر راه قبل از ورود به ویلا به خونه ش رفتیم ولی کسی در رو باز نکرد... البته براش پیام دادم و ایشون بعدازظهرخودش رو به ویلا رسوند و کلی بابت شیرینی تشکر کرد. کمی که گرم صحبت شدیم متوجه شدم خانمی که بهمراه ایشون برای نظافت ویلا قبل از عید اومده بودن هووی ایشون بودن!!! خب آخه من دیدم یه پسری همراهشون بود که به هردوشون مامان می گفت! گفتم شای

برچسب: دوم, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

خیلی تلاش می کنم بعنوان یه مادر فرق نذارم بین بچه هام. اما... دخترم همش می گه تو بیشتر به پسرت می پردازی... با اون بیشتر گرم می گیری... بیشتر بهش اهمیت می دی... ولی بهرحال پسرم دیگه با ما زندگی نمی کنه و وقتی به خونه ما میاد مثل مهمون ازش پذیرایی می کنم... و این نکته به چشم دخترم میاد! تازگی ها خیلی روحیه شکننده ش نحیف تر شده... مثلا صبح امروز نگهبان زنگ زده و می گه بهتره ماشینتون رو جابجا کنین چون دارن اینجا عملیات بازسازی انجام می دن .... با زنگ تلفن که ساعت 7 نواخت دچار سردرد بدی شدم... یه ساعت بعد داشتم صبحانه رو آماده می کردم محض درددل به دخترم می گم: این نگهبان هم گند زد به خواب من... سر

برچسب: فرق,گذاشتن, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

روزی که قرار بود برای انتخابات بریم رای بدیم، پسرم گفت من شناسنامه م قاطی یه سری مدارک دست دوستمه و باید برم تا شرق و شناسنامه م رو بگیرم... از اونجایی که طبق قرار قبلی می خواستیم همراه هم برای رای گیری بریم برنامه مون بهم خورد... پسرم گفت من همون منطقه هم رای می دم... خلاصه من که اول قصد داشتم تا صبح خلوت تر هست برم برنامه م بهم خورد.. از این طرف همسری هوس لوبیا پلو کرده بود و متاسفانه نگاه کردم و دیدم دیگه لوبیا توی فریزر ندارم این بود که به همسری گفتم برو سریع لوبیا بگیر بیا تا ناهار آماده کنم و بعدش بریم رای بدیم... تا ایشون بیاد گوشت گذاشتم بیرون و برنج خیس کردم... حالا که اومده دیدم سه ک

برچسب: انتخابات,هزار,کار,دیگه, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

وقتی برای Preschool( پیش دبستانی) ثبت نامش کردیم فکر نمی کردم بازیگوشی دخترم بهش اجازه بده که حواسش رو جمع درس کنه... با اینکه هنوز خیلی زبان انگلیسی نمی دونست ولی با اعتماد به نفس بالا سر کلاس درس حاضر شد و همینطور که با پدرش منتظر ایستاده بودیم خطاب به ما گفت شما چرا هنوز منتظرین؟ خب برین خونه دیگه من می خوام با دوستام بازی کنم و ببینم خانم معلمم چی میگه!!! ما خوشحال به خونه برگشتیم... هر روز یه برگه تکلیف به خونه می آورد ولی انقدر بازیگوش بود که منو دق می داد تا این دو صفحه مشق رو انجام بده! اما بهرحال کاملش می کرد. تا اینکه به ایران برگشتیم و سال پنجم دبستان می پرسید که مامی حتما من باید د

برچسب: درس,بازیگوشی, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

افطار به خونه خواهر همسری دعوت شده بودیم. طفلی خیلی هم زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود. پسرم از وقتی ماریا رفته کانادا که به مادرش سر بزنه ، خونه ما هست تا تنها نباشه. وقتی خواستیم به خونه خواهر همسری ( نگین) بریم پسرم پیشنهاد داد که با ماشین ایشون بریم. بعد از افطار هم کلی در باره تعطیلات عید فطر نقشه کشیدیم و دست آخر قرار شد همگی به ویلای ما در شمال بیان و دور هم باشیم. نگین زحمت کشید و برای وعده سحر هم برامون غذا کشید که بدون سحری نمونیم... آخر شب دیگه ساعت نزدیک یک نیمه شب بود که خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم که اون صحنه رو دیدیم... بله همسری در حال سوار شدن بود که دید لاستیک سمت

برچسب: خیابان,امن, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

آخرین روز از ماه رمضان تصمیم گرفتیم با همراهی خواهر شوهر بزرگ و بچه ها و عروسش راهی شمال بشیم. بعد از نماز ظهر و چند ساعت قبل از افطار راه افتادیم... زبون روزه تو جاده سخت بود ولی هرچی بود بین راه خودم فلاسک چای و ... داشتم افطار کردیم ولی مگه همسری یه جا توقف می کرد! خلاصه در حال حرکت چای و شیرینی خوردیم و وقتی به این رستوران های بین راهی رسیدیم و چشمم به تبلیغ آش هاشون افتاد دیگه طاقت نیاوردم و به همسری گفتم بزن کنار لااقل چند تا کاسه آش بگیر... دیگه تو سفر برای اینکه زودتر برسیم و ترافیک رو پشت سر بذاریم که نباید شکنجه بشیم... ولی آش به لعنت خدا نمی ارزید. بوی دود ازش بلند می شد... از اونجا

برچسب: تعطیلات, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم... هر وقت می شنیدم طرف افسردگی گرفته ... درک نمی کردم که یعنی چی! با خودم می گفتم خب خیلی چیزا تو زندگی باعث می شه که دچار افسردگی بشیم ولی خب تا زمانی که انگیزه برای زندگی وجود داره واسه چی باید افسرده شد... تا اینکه همین چند وقت پیش پسرم راهی کانادا شد که هم برای تعطیلات به ماریا بپیونده و هم یه مصاحبه کاری داشت... این بار دلتنگ تر شدم چون این ماه آخر قبل از رفتن مدام کنارم بود و اینکه تو سفرهای شمال همراهم... لذا حس دلتنگی شدیدی می کردم... درست دو روز بعدش دچار افسردگی شدم!! بی دلیل گریه می کردم و البته روزها که تو خونه تنها بودم. یادش می افتادم و بغض راه

برچسب: دست,خودم,نیست, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

روزگاری لمس زن و مرد نامحرم یک تابو بود! اما انگار این روزها این تابو شکسته شده... دوستی نقل قول می کرد بابت ماساژ در خانه 150 هزار تومان پرداختم و خیلی خوب بود و راضی بودم... پرسیدم خب این هزینه در بهترین اسپاها هم هست تازه ماساژور اصل تایلند... گفت نه دیگه برادرم می خواست تو خونه باشه که بعد از ماساژ استراحت کنه و دیگه نخواد رانندگی کنه تا برسه خونه... گفتم خب راضی بود؟ جواب داد آره حسابی طرف حرفه ای بود و کار درست... پرسیدم از کجا پیداش کردین ، در جواب گفت خب کانال داره و دوستان معرفی کردن... همه اینا تو ذهن من بود که ماساژور طبیعتا آقا بوده برای برادرش... تا اینکه گفت می خوای آدرس کانال رو

برچسب: هنوز,شوکم, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

قرار بود تو تعطیلات عید جشن عروسی شون رو برگزار کنن... اما درست یک هفته قبل از مراسم پدر عروس فوت شد... بماند که جدای از ضربه روحی که به عروس خورد باید کلی بابت کنسل کردن مراسم به تالار جریمه پرداخت می کردن... ولی خب خونه ای که داماد اجاره کرده بود هم خالی می موند. لذا چند ماهی می شد که جهاز رو چیده بودن و زندگی رو بی سرو صدا شروع کرده بودن... اما خانواده داماد برای تک پسرشون کلیییییییییییی آرزو داشتن تا حتما جشن بگیرن... البته ایشون تنها فرزند نبود سه تا خواهر هم داشت . این خواهرا از اون تیپ آدمایی هستن که برای شرکت تو یک مجلس عروسی کلییییییییییی پول آرایشگاه و لباس و سر و وضعشون خرج می کنند

برچسب: جشن,عروسی, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

همیشه مرداد، ماه خاطره انگیزی هست برام... چون هم ازدواجم و هم تولد همسری و هم تولد پسرم توی این ماه رقم خورده... جالب اینکه سالگرد ازدواجمون و تولد همسری تو یه روز هست... و جالبتر اینکه همسری بخاطر مشغله کاری هیچوقت دقیق حتی روز تولد خودش یادش نیست! فقط می دونه مردادماهه... درست هفته قبل بود که تاریخ تولد خودش و پسرمون رو دوباره با هم قاطی کرده بود و می پرسید! یه لحظه دلم براش سوخت که حتی روز تولد خودش رو یادش نمی مونه... بعد بهش گفتم نگران نباش من یادآوریت می کنمJ)) خلاصه که من براش یه صندل تابستانی از چرم میش گرفتم و دخترم یه کمربند از همون جنس... پسرم از اونجا یه شلوار خوشگل براش گرفته و تو

برچسب: تولد,سالگرد, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

صفحه بندی